|
مجنون اٍلسا |
|
| کابوس های شبانه امانش را بریده بود.بغض سنگینی راه گلویش را بسته بود و مجالی نبود برای اشک ریختن.قلب مهربانش در زیر خشم صورتش پنهان بود. قلبش با سرعت سر سام آوری به تپش افتاده بود و نفسش به کندی حرکت عقربه های ساعت در حرکت بود.دستش را بالا برد و گردنش را لمس کرد و هراسان از خواب پرید.دور و برش را نگاه کرد حسی قلبش را می فشرد.چهره های بی گناه جلوی چشمانش رژه می رفتند.دوست داشت فریاد بزند.گریه کند.خسته بود.عادت داشت به این خستگی،حسی که از دوران کودکی مثل رفیقی صمیمی هیچ گاه تنهایش نگذاشت.چند بار با صدای بلند اسمهایشان را صدا زد.پرده ی شفاف اشک راه نگاهش به عکس ها را بست و آنها را مات کرد. چشمانش را به آرامی روی هم گذاشت.تصویر کشته شدن پدر و برادرش مثل فیلم سینمایی در برابر چشمانش به نمایش گذاشته شده بود.انگار قلبش در دستش مچاله شده بود.صحنه های این فیلم تکراری در گوشه ی ذهنش گرد و غبار گذشت زمان گرفته بود.تصمیم گرفت آهسته آهسته در راه فراموشی قدم بردارد.قلب مجروحش دیگر توان تحمل این غصه سنگین را نداشت.او بعد از سالها بلاخره آرامش را در زوایای دلش یافت. نویسنده:شقایق . پ ن: ۱.عکس رو خودم گرفتم،وقتی تو منطقه عملیاتی فتح المبین بودم ۲.متن رو با الهام از معلمی نوشتم که قلب مهربونش رو تا به حال ندیده بودم و غم های بزرگی داره
+
تاريخ چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 18:24 نويسنده شقایق
|
همیشه نگاه ها هستند که زندگی آدما رو به آتیش می کشن.همیشه چشمها هستن که وسوسه ات می کنن پا به راهی بزاری که دوست نداری واردش بشی.همیشه این تیله های بازیگوش هستند که دو قلب رو به بازی می گیرن.خیلی وقت پیش فکر می کردم نا بینا ها از نعمت عشق محروم اند چون نگاهی ندارن که قلبشون رو بلرزونه اما بعد ها فهمیدم که اونا عاشق ترن چون با همه وجودشون معشوقشون رو می بینن نه با چشمهای هوس باز. تا حالا به رابطه چشمامون دقت کرده بودی چشمای من مثل آهنرباست که همیشه دنبال سیاهی چشمان توبود و تو در حال فرار از قطب های سنگین و پر جاذبه ی چشمان من ...... و در آخر این چشمان من بودند که مغلوب شدند......
+
تاريخ سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 14:41 نويسنده شقایق
|
+
تاريخ یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 23:15 نويسنده شقایق
|
دلم برای كسی تنگ است كه آفتاب صداقت را به ميهمانی گل های باغ می آورد وگيسوان بلندش را - به بادها می داد و دست های سپيدش را - به آب می بخشيد دلم برای كسی تنگ است كه آن دونرگس جادو را به عمق آبی دريای واژگون می دوخت و شعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند
دلم برای كسی تنگ است كه همچو كودك معصومی دلش برای دلم می سوخت و مهربانی خود را - نثار من می كرد
دلم برای كسی تنگ است كه تا شمال ترين شمال و در جنوب ترين جنوب - درهمه حال هميشه در همه جا - آه با كه بتوان گفت كه بود با من و - پيوسته نيز بی من بود و كار من زفراقش فغان و شيون بود كسی كه بی من ماند كسی كه با من نيست كسی ... - دگر كافی ست. . پ ن: دلم واقعا تنگ شده بیتی که توی عکس زیر نوشتم واقعا دوستش دارم با تشکر از حسین آقا البته
+
تاريخ یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 19:1 نويسنده شقایق
|
سلام
همین الآن اومدم خونه پنج شنبه بعد از افطار رفتم خونه ی عمو محمدم(الهی قربونش بشم من) و الآن برگشتم وااااااااااااااااااااای خدایا چقدر لحظه دوست داشتنی بود وقتی زیر نور آفتاب نماز عرفه می خوندم و چقدر خوشحال شدم که سرما حتی یک ذره هم اذیتم نکرد و سر شدن پاهام رو نادیده گرفتم و نماز رو ادامه دادم خدایا چقدر شیرین بود وقتی به گناهانم اعتراف می کردم و حس می کردم تو سر و پا گوش شدی تا حرفهایم رو بشنوی خدایا به حق امیر عرفه توبه همه رو بپذیر اون گوشه هم یه نیم نگاهی به من بنداز عید همتون مبارک امیدوارم هر روزتون عید باشه . پ ن: ۱.خواب دیدم،خواب یه آدم نااااااااااااااااااز و دوست داشتنی ۲.فعلا............
+
تاريخ شنبه هفتم آذر 1388ساعت 16:27 نويسنده شقایق
|
سلام می خوام یه ذره از خودم و اخلاقم و اعتقاداتم بنویسم وقتی مکتوبشون می کنم بعد ها وقتی می خونمشون می تونم بفهمم اگر عوض شدم بهتر شدم یا بدتر خوب من وقتی به دنیا اومدم نمی دونم چرا اما همه به طرز خاصی دوستم داشتن حتی مامانی ام(مادر پدرم) که از دختر متنفر بوده و فقط نوه های پسر رو آدم حساب می کرده دوستم داشته حالا چرا؟ الله اعلم(جمله اسمیه) خلاصه اینکه اونجوری که مامانم تعریف می کنه وقتی من به دنیا میام عمه وسطی ام(فاطمه)یه مهمونی خیلی بزرگ میده و همه فامیل تا نوه پسر خاله مادر بزرگ همسایه بالایی داماد عمه ام(منظورم اینه خیلی زیاد بودن) رو هم دعوت می کنه،عکس هاش رو هم هر وقت می بینم خنده ام میگیره که این همه آدم برای یه بچه ی فسقلیه 5/2 کیلوگرمی دور هم جمع شدن خلاصه من با عشق و علاقه فراوان بزرگ شدم اما............. وقتی 5 ساله ام بود بزرگترین حامی و دوست داشتنی ترین فرد زندگی ام یعنی مامانی ام رو از دست دادم هیچ وقت یادم نمیره که وقتی جنازه اش رو دفن می کردن من از عمه هام هم بیشتر بی تابی می کردم هنوز هم وقتی می رم سر خاکش انگار که همین چند روز پیش فوت کرده هنوز مرگش رو بعد ازاین همه سال نمی خوام باور کنم معمولا وقتی بچه ها می خورن زمین مامان و باباشون می گن:بگو یا علی و بلند شو اما من هم گفتم علی هم گفتم حسین تا 4 سالگی بابام من رو با خودش می برد هیئت همیشه هم موهام رو پسرونه کوتاه می کرد و می گفت این پسرم علی اکبره(علی اکبر اسم پدر بزرگمه که خدا بیامرز رو هیچ کدوم از نوه ها ندیدن) هنوز هم بعضی از دوستهاش بهم میگن:علی اکبر چطوری؟ عشق حسین توی وجودم رخنه کرد بزرگتر شدم رفتم مدرسه به سن تکلیف رسیدم نماز خوندن یاد گرفتم با خدای خودم دوست شدم و بهترین دوستم شد خدا دوران راهنمایی ام هم دوران خوبی بود دورانی پر از تجربیات متفاوت اما یه فرقی با بچه های دیگه داشتم کسی که اونا با اسم امام حسین خطابش می کردن من بهش می گفتم بابا حسین اول های محرم انگار جونم رو می گرفتن همیشه توی ماه های محرم و صفر کسی صدای من رو نمی شنید می شدم یه دختر گوشه گیر و ناراحت ناراحت برای بابا حسین ام بابا حسین ام که مظلومانه رفت سوم راهنمایی که بودم روزی که اولین امتحانم رو می خواستم بدم زنگ زدن مدرسه و گفتن بعد از امتحان برم خونه ی عزیزم(مادر مامانم)،وقتی رفتم دیدم خاله ام بدون خدا حافظی رفته خاله ام رفت اما هیچ وقت رفتنش رو باور نکردم هنوز هم منتظرم برم خونه ی مادر بزرگم و ببینمش خاله دوست داشتنی ام نوشتن این خاطرات تلخ آسون نیست اما می خوام بنویسم تا یادم نره همیشه شاد نبودم نمی دونم دنیا چرا انقدر نامرده مراسم چهلم خاله ام با مراسم هفتم زن دایی ام یکی شد اونم رفت اونم بدون خداحافظی اما دو نفر رو داشتم که همیشه بهم آرامش می دادن خدا و بابا حسین من بزرگ شدم شاد و خوشحال با یه پدر و مادر فهمیده و بسیار مهربون یه پدر و مادری که به داشتنشون افتخار می کنم من یه آدم مذهبی هستم یه آدمی که به قول دوستم مفاتیح رو جوییده من دختری هستم که بعد از خدا بابا حسین اش رو می پرسته بی نهایت بچه های جنگ رو دوست دارم و همیشه حسرت می خورم چرا نبودم تا کمکشون کنم پارسال توی طلائیه فهمیدم خیلی حقیرم حتی از خاک اونجا توی شلمچه پشت سیم های خاردار فهمیدم هیچی نیستم هیچی و توی دهلاویه فهمیدم خدا خیلی دوستم داره که بهم اجازه داده در کنار مزار یکی از بهترین بنده هاش نفس بکشم،شهید علم الهدی و یارانش که مثل بابا حسین شهید شدن اینا رو ننوشتم که از خودم تعریف کنم هر کس دوست نداشت می تونه نخونه اینا رو برای خودم نوشتم تا هرگز یادم نره چه جوری به اینجایی که هستم رسیدم . پ ن: روز عرفه من رو از دعاتون بی نصیب نزارین
+
تاريخ سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 23:48 نويسنده شقایق
|
در یک شب رویایی آمدی با یک اسب نقره ای دو بال داشتی مثل فرشته ها پهنه ی چشمانت مثل دریا زلال و روشن بود وقلبت گرم گرم ناز نگاهت را با قلبم خریدم این گرانبها ترین دارایی ام را باشد که معامله مان را هیچ گاه فسخ نکنی . پ ن: ۱.از کتاب رقص رویا ۲.همچنان علاقه زیادی به عکس دارم
+
تاريخ دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 23:5 نويسنده شقایق
|
سلام
دیشب یه خواب خیلی عجیب دیدم خواب دیدم یه مرد خیلی زشت و کثیف با چاقو داره بهم حمله می کنه من هم هیچ جایی نمی تونستم برم فقط داد می زدم کمک ناگهان دیدم سه تا مرد خیلی خوشگل و قد بلند اومدن سمت من اون مرد زشت رو زدن تا به من آسیب نرسونه وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای نمی دونید چقدر خوشکل بودن که قیافه هاشون خیلی دوست داشتنی بود بعد هم آلارم گوشیم زنگ زد و بیدار شدم نمی دونم تعبیر این خواب چیه . پ ن: دوست دارم کاری رو که دختر توی عکس انجام داده من هم انجام بدم فعلا............
+
تاريخ یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 13:12 نويسنده شقایق
|
سلام امروز واقعا فراموش نشدنی بود می خوام اتفاقات شیرین امروز رو با تمام جزئیات بنویسم تا وقتی بعد ها می بینمشون تمام صحنه ها برام مرور بشه زنگ فلسفه خانوم ازم پرسید و 20 شدم زنگ زبان آقای زعفرانی اومد سر کلاس از بین همه ی بچه ها فقط اسم من رو بلده زنگ بعدش هم با ملوس ترین معلم دنیا داشتیم الهی بمیرم سرما خورده بود و کتش رو در نیاورد،گفت:می ترسم اگه کتم رو در بیارم دماغم قندیل ببنده(لرز داشت خوب) شروع کرد به درس دادن که من ازش یه سوالی رو پرسیدم،برام توضیح داد،گفت:فهمیدی؟ گفتم:نه!! گفت:می دونم که فهمیدی اما نمی خوای بپذیری حرفهای من رو،چرا؟ گفتم:آخه دلیل من از دلایل شما قانع کننده تره و دلیلم رو توضیح دادم گفت:تو فنی حرف می زنی اما من دارم عامیانه اش رو میگم من خندیدم از اینکه ازم تعریف کرد تا لبخندم رو دید گفت:برات کلاس گذاشتما وصال(فامیلی من) و بعد خندید(ااااالهی) بعد درس رو داد و آخر کلاس گفت:بچه ها یه بیت شعر می نویسم بگید که چندتا استعاره داره؟ وقتی نوشت من گفتم:5 تا گفت:کسی دیگه جواب نمیده؟ همه گفتن نه گفت:وصال حالا بگو هر کدوم استعاره از چیه؟اگه مردی!!!! من 4 تاش رو گفتم به 5 که رسیدم هیچ چیزی یادم نمی یومد که بگم تگرگ استعاره از اونه،هر چی فکر کردم به نتیجه ای نرسیدم،بیت رو معنی کردم با شک و تردید خیلی زیاد و همراه با اینکه اصلا از جواب خودم راضی نبودم جواب رو گفتم،این نارضایتی باعث شده بود که حالت چهره ام خیلی ناجور بشه،مثل وقتی که به یه چیز نفرت انگیز نگاه می کنیم وااااااااااااااااااااااااای صورتش رو شبیه من کرد دهنش رو به یه طرز با مزه ای تکون داد گفت:اینجوری که تو با انزجار میگی حتما اینی که می گی نیست،همه از حرکاتش خندیدیم(بچه ها بعد از کلاس گفتن که وقتی می خندیدن به من نگاه کردن دیدن گونه هام از خجالت قرمز شده) بعد گفت:با این همه،اجرت با خدا که 80 درصد جواب رو گفتی وبعد سوال رو توضیح داد زنگ بعد هم که دوبار با خودش داشتیم زنگ بعدش هم عربی با اینکه دیوانه وار عاشق عربی هستم اما سر این کلاس واقعا عذاب می کشم به معلممون می گم آقا میشه جمله تون رو دوباره تکرار کنید؟ میگه:نه!!!!!!! منم ناراحت شدم سرم رو انداختم پائین فکر می کنید چی گفت؟ گفت:اگه خیلی ناراحت شدی بلند شو برو بیرون!!!!!!!! من رو می گی داشتم می مردم از عصبانیت اما حرفی نزدم فردا باید برم با مدیرمون صحبت کنم،اینجوری نمیشه نه به معلم ادبیاتمون که انقدر با شخصیت و متین و مهربون و جذاب و دوست داشتنیه نه به این که انقدر بی شخصیت و بی ادب و بد تیپه می خوام دوباره برم شلمچه پارسال قلبم و همه وجودم رو توی طلائیه جا گذاشتم و اومدم امسال می خوام برم به شهید علم الهدی بگم دعا کنه که کنکور قبول بشم امیدوارم مامانم مثل پارسال راضی بشه . پ ن: 1.شعر زیر رو وقتی داشتم دفترم رو مرور می کردم دیدم 2.واقعا قشنگه و واکنش من بهش یه کلمه است:نااااااااااااااااااااااااااااازی 3.عکس رو هم خیلی دوست دارم،یه حس خاصی داره 4.فعلا................
نسیم چون من است و درخت چون تو من می روم و تو می مانی
+
تاريخ شنبه سی ام آبان 1388ساعت 17:27 نويسنده شقایق
|
سلااااااااااااااااااااااااااااااام
یه عذر خواهی بزرگ به همه دوستان گلم درس هام زیاد بود اصلا نمی تونستم بیام نت اما به یادتون بودم دیروز سالگرد ازدواج دو تا از بنده های محبوب خدا بود یه زوج آسمانی به همه تون این روز رو تبریک می گم اما اومدنم امروز یه دلیل خاصی داره امروز یه دوست خوب به دنیا اومده اگه گفتین کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آفررررررررررررررررررررررین آقا پوریا متن زیر و عکس های اون تقدیم به آقا پوریاست انشاالله تولد ۱۲۰ سالگیت رو جشن بگیری آقا پوریا به قول عمو پورنگ کاشکی که صد ساله شی نه ۱۲۰ ساله شی نه ۱۲۰ سال کمه همیشه زنده باشی این گلها رو هم از طرف من قبول کن آقا پوریا امیدوارم همیشه شاد و خندان باشی آپ مخصوص رو هم با یه کیک تولد رنگارنگ و ناز و خوشمزه به پایان می برم نوش جااااااااااااااااااان آقا پوریا
+
تاريخ جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 19:35 نويسنده شقایق
|
|
|